تبليغاتX
یک سخن با تو...
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

دو دقیقه میانگین مطالعه هر ایرانی/کنکوری ها،اکثریت کتابخوانهای کتابخانه ها/70 میلیون جمعیت،دو هزار تیراژکتاب،با شروع نمایشگاه کتاب این تیترهای دوره ای به روزنامه ها و مجلات برمیگرده و صحبت از کتاب خوانی می شه،اما کمتر به وضعیت کتابخونه ها توجه می شه.

ما تو دانشگامون یه کتابخونه ی بزرگ داریم که هر چی از بی کتابی و دانشجوهای کلافه ای که نتیجه سرچشان صفر است و کتاب مورد نظرشان نیست و کتابهایی که تنها صفحه جلدشان مونده و کتابخون های قبلی صفحاتش رو جدا کردن تا همیشه کتاب در دسترسشان باشه و کتابهای تک جلدی در رابطه با تحقیق درسی که همیشه دانشجوی زبل تری آن یه جلد را امانت گرفته و تاریخ دو هفته ای تحویل امانتش تا پایان ترم تمدید شدست و کیبوردهای داغون و ...،پیدا می شه.

با این اوصاف واقعا خوش به حاله دانشجوی رشته پژوهشگری مثه من که دانش آموزای زیادی از بزرگترین کتابخونه استان که در دانشگاه خودمون است بازدید می کنند و حسرت پیدا کردن کتابهای بروز مرتبط با رشتمون که از نظر علمی مورد تایید اساتید باشه به دلمان مونده.

خوش به حالمون که کتابهایی که از 3 سال پیش از نمایشگاه کتاب خریداری شده همچنان در اتاق اساتید چشم انتظار دستای مهربونی هستن تا برای شماره خوردن و رسیدن به دست دانشجو به کتابخونه برده شن و خوش به حالمون که این کتابا به دستمون نمی رسن.

چوب خطمان پیش اساتید هم پر شده که هر بار مایوس از بی کتابی به کتابخونه اپنشان می ریم تا یه کار تحقیق دانشجویی انجام بدیم و جالب تر که میشنویم غنی ترین کتابخونه مرتبط با رشتمان در استان در دانشگاه خودمون است.

پیدا شدن کتاب واسه تحقیقامون در کتابخونه بزرگمون مثه داشتن یه کتابخونه استاندارد و اپنی است که جنبه گشتن در قفسه ها را داشته باشیم و از پیدا شدن کتابهای مد نظرمان حیرت زده نشیم و هر چندتا کتاب که بخوایم برداریم و حسرت اینو نداشته باشم که فقط اسم کتابا رو بشنویم و واسه تحقیق در قفسه کتاب اساتید دنبال کتاب باشیم.

آیا با این اوصاف باید از میانگین مطالعه ای دو دقیقه ای من دانشجو که آزمایشگاهم کتابخونه است گله داشت؟

ما هم برای افزایش این میانگین از آنجا که کتاب هم یار مهربان ست و هم خیلی تیز و برنده نیست و هم ادعایی برای با فرهنگ بودن است و هم پز عالی دانشگاه مازندران را حفظ می کنه، پیشنهاد می کنم که من دانشجو،که شمای استاد،که شمای مسئول به فکر باشیم برای بزرگترین کتابخانه استان مازندران که پر از خالی است.

 

دل نوشته های یک کرم کتاب سابق

هنره داشتن حسرت نداشتن؟؟؟؟؟؟؟؟

کتابخونه یعنی همین...    

خانه  امیدوارزوی من دانشجو 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:11  توسط محدثه جلیلی  | 

شنبه هفدهم فروردین 1387

عيد واسه من فرصتي شد تا بعد از مدتها گپي با دختر خاله ها و پسر خاله هام داشته باشم. بعد از مدتها صحبت از خودمان و اينكه چي كار مي كنيم و در كدام وادي آرزو هايمان هستيم معمولي است اما نتيجه هايي كه از خوش و بش هاي ما منتج مي شود شنيدني است.

به قول من و آنها به نسل ما مي گويند نق نقوهاي پر توقع و  قاضيان بي اعتماد!(نتيجه اولين نشست از سلسله نشست هاي فاميلي!)

نق نقو هايي كه حرفامون رو حالا يا از روي عدم اعتماد به هم يا اين باب كه نكنه آتو دست مخاطبمان بديم يا نكنه جايي عليه ما استفاده كنه،نكنه برداشت بدي از حرفمان داشته باشه،نكنه...

نقص دارد حرف زدنمان، روراست نيستيم،هي با خودمان كلنجار مي رويم كه اين يا آن،مدام داريم مي جنگيم، قاضياني كه براي خودمان خيال بافي داريم، خيال بافي از برداشتهاي ذهنمان به مسائلي كه پيش ميآيد و رفتارهايي كه از ديگران ميبينيم.

يكي مي گفت صراحت مرده،اما من مي گم شجاعت مرده. شايد در حرف زدنهايمان مي ترسيم از بشه، نشه هايي كه كه بعدش چي مي شه؟

اما نخود مجلسمان اعتقاد داشت كه لوس مي شويم،وقتي نق مي زنيم كه توقعمان بالا برود و توقعمان را هم دوروبريهامون بالا مي برند،آخه چرا هي احوالم و مي پرسي و هي ازم خبر مي گيري كه هستي،خوشي و...؟خب وقتي يكي نباشه كه نق شنوي كند و هي آخ و واخ واسه نق هامون داشته باشه اين جوري آدم مرد بار ميآد! اما وقتي كه از ما خبر نميگيرند باز هم نق مي زنيم كه ببين عجب دنياي بي وفايي و ...(چيكار داريم ما هر كي هر جور راحت است!)

اصلا نق چاشني زندگي است،مثل اكسيژن ميمونه،مثل ... مثل غذا است،اصلا انرژي زاست.

نق مي زنيم كه اگر،كاش،واي كه اينجور بود،چه خوب ميشد اگر...

امروز همين جور كه با خودم نق و نوق مي كردم و درگير و مردد در  انجام دادن و ندادن كاري بودم يكي بي خبر از جنجال دروني من حرف قشنگي زد" اين پا، پاي تو است،بخواهي پيش مي رود و نخواهي پيش نمي رود"

ما يك اصل را فراموش كرديم،اراده اي كه پشتش تلاش است و يك اعتماد.

احتمالا همان است كه با اراده تمام مدافع نق زدن هامون است.

خورده نگيريم،همان جا كه هستيم درست واستيم.توقعمان به اندازه باشد و نمك نشناس نباشيم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:5  توسط محدثه جلیلی  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

روزهاي اخر اسفند برام سريع مي گذرد،خونه تكاني و خريد سال نو و برنامه ريزي واسه عيد ديدني و اون قبل تر ها پيك نوروزي كه تا عيد حل شده و جلد شده تو كيفم آماده تحويل بود!

بوي عيد ميآمد،بوي شادي اما امسال داره با خستگي و افسردگي و ناراحتي مي گذرد.انگار همه مي خواهند كه بگذرد!

چند وقت پيش تو چت با يكي از دوستانم از ناراحتي و غصه و تنهايي مي گفت،با دوستي صحبت ميكردم و مي گفت كه بي حوصله ام و كاش اين روزها سپري بشوند،اس ام اسي از آشنايي داشتم كه مي گفت چقدر دلم شكسته است و كاش...

به پارسال اين روزها فكر مي كردم كه چقدر پيامك تبريك سال نو داشتم و با دوستانم چهارشنبه سوري اس ام اسي راه انداخته بوديم و دنبال بزرگترين دروغ 13 بوديم و بزرگترين سوتي سال و بهترين خاطره و مرور رفاقتامون و ورق زدن خاطرات قشنگي كه با هم داشتيم و دل روبي و... خوش بوديم.

وقتي عموميت افسردگي آخر سال را بين دوستان همسال خودم ميبينم نمي توانم بي تفاوت شاد باشم و بگم بي خيالش تو خودش بهم ريخته و با خودش حل مي كنه!

بابابزرگم اين مواقع ميگه:"خِش بي اي روزِ شه ياد بيار".

از ديشب چند تا كار درست حسابي تو ليست كارهاي پاياني 86 ام ثبت كردم.اوليش اينكه واسه تو ترافيك نماندن اس ام اس ها پيشاپيش كلي ماهي قرمز فرستادم واسه دوستام كه اميدوارم تا رسيدن خفه نشده باشن،آخه تنگش بزرگ بود و نشد كه بفرستم.(ممنون كه با ميس كال تشكر كردين!)

ايميل هايي كه از 6 ماه پيش مانده بود تو باكسم و هنوز فرصت جواب دادنش را نداشتم را جواب دادم.

اتاق تكاني حسابي داشتم كه نتيجه اش يك سطل روزنامه و كاغذ باطله بود.البته در پي روحيه تنوع طلب اينجانب تغيير اساسي به دكور اتاق دادم و حسابي خودم رو گيج پيدا كردن وسايلم كردم.

با دوتا از دوستاي قديمي ام به پاتوق هاي خودماني مان سر زديم و كلي از خاطراتمان را زنده كرديم.

آخش چقدر مي شه راحت و خوش بود......................................

 

اين روزهاي پاياني واسه نعمت دوستاني كه تو روزهاي ناراحتي و دردمان كنارمان هستند و غر غرامون را گوش ميدن خدا را شكر ميكنم و سلامتي شان را دعا مي كنم.

سال خوبي داشته باشين

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:30  توسط محدثه جلیلی  | 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

در جامعه شناسي معمولا آنجا اين اصطلاح به كار مي رود كه فرد روستايي وارد شهر مي شود و نمي تواند با دنياي عجيب شهر سازگاري پيدا كند.

اما من گمنامي را جور ديگري فهميدم.

 

آن قسم از وجودم را كه از خاك گرفته بودم به خاك سپردم، خود را گم كردم تا خدا را بيابم.

 

زياد شنيده بودم اما چيزي نديده بودم.

نه آماده سفر بودم و نه حال و روز خوشي داشتم.دوروبريام كه شنيده بودند و هم ديده،گفتند برو كه آنجا خودت را پيدا مي كني.حال و روزت عوض ميشود و بهتر مي شي.

رفتم كه خودم را پيدا كنم اما بدتر گم شدم.

تو خاك خودم رو جا گذاشتم. آن قدر گم شدم كه واسه رسيدن به خودم بايد از علائم راهنمايي استفاده كنم. غربال كردم فايده اي نداشت.

 خجالت كشيدم كه هميشه با درد و مشكل و خواسته و واسه خودم بود كه صداش كردم،واسه خودم بود كه خدا خدا كردم،همه اش خودم در محور بودم.

اما آنجا نزديك ميشي به غير خودت.

گفتن گمنامي مشكل بزرگي است،معضل است كه بايد دنبال راه حل بود واسش.كي گفته؟من نقضش مي كنم.مثال نقضشم من!

خودم را تو خودم گم كردم، يك هفته تو خاك هاي جنوب، همانجا كه بوي بهشت مي دهد، واسه رسيدن به خودم.

 

پ.ن:

ديشب حس تمام كردن جمله نبود.اين پي نوشت را امشب اضافه كردم 23 اسفند 86.

دوست خوبي در سفر همراهم بود كه دنبال يك يادگاري بود، يه نمادي از جنوب و شايد يك نشانه. همان جور كه در كوچه پس كوچه هاي خودم مي گشتم،نرسيده به ته بن بست به آرامشي رسيدم كه شايد همه دليل گم شدنم واسه رسيدن به همين بود. حالا حال و روزم بهتر است. من يادگاري خودم را پيدا كردم و من در گمنامي به رسيدن رسيدم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:50  توسط محدثه جلیلی  | 

پنجشنبه نهم اسفند 1386
۱- منبع كار تحقيقي تون نبايد  صرفا از اينترنت باشه!كار تحقيقي تون بايد از از حداقل 6-5 تا كتاب باشه!
اين علامت تعجب ها رو كه مي بينيد واسه اينه كه كتابخونه ي دانشگاه مازندران غني ترين كتاب خونه در زمينه كتابهاي علوم انساني در استان است!!!!!!!اما نتيجه ي سرچ ما در كتابخانه ي غني دانشگاه يا موجود نمي باشد است يا موجود مي باشد و از لحاظ علمي مورد قبول اساتيد نمي باشد!
جالب كه وقتي وارد اتاق بعضي اساتيد ميشيد حجم انبوه كتابهايي كه از 3 سال پيش از نمايشگاه كتاب خريداري شده و رو هم رسيده تا سقف اتاق!بابا كسي نيست كه بره كتابها رو تحويل بگيره؟!

اساتيد كه براي هر درس كار تحقيقي ميخواهند و دانشجو هم كه پايان ترم حاصل دسترنجش را،منبع كه موجود نمي باشد،نتيجه كار مهم مي باشد!

بايد يك انقلاب شود كه يا كار تحقيقي از سيستم دانشکده ورداشته شود و يا كتابخانه تكاني بخورد،حالت اول كه نمي شود !طبق تجربه حالت دوم هم كه نتيجه نمي دهد!

پس ميماند يک راه حل پيشنهادي و اينكه با دانشجوها جمع شويم و هر كس هر كتابي در منزل و زير تخت خوابگاه و در قفسه كتابخانه ي  آشنا و خلاصه هر جا هر كتابي گير آورد،اهدا كند به كتابخانه تا شايد بشود كار تحقيقاتي و علمي انجام داد!كسي پيشنهاد بهتري داره؟


۲- تو كه مي داني خاك خوبي داريم
همه از جنس طلا
گر تو همت بكني
همه جا آبادي است
همه جا حرف تو هست
همتي كن تا بگوييم خانمان آباد است
خب اين هم از شروع ادبياتي كارسياسي يکي از کانديداها(چه روحيه ي لطيفي)

۳- کافي است تفاوت هاي خود را رعايت کنيم!

اين هم از نتيجه بحث دو ساعته از يک مهماني به جوانهاي حاضر ، آخه صداش آمده که همسايه کبري خانم قراره از شوهرش جدا شه!حالا تحقيقات ادامه دارد ، همچنان!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:59  توسط محدثه جلیلی  | 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

رژیم پهلوی برای اینکه نشان دهد در مملکت دموکراسی وجود دارد،دو حزب فرمایشی به نام "مردم" و "ایران نوین" علم کرد،یا به قول توفیق "کژدم" و "اینا رو ببین" که مثلا با هم مبارزه می کردند.

توفیق برای هجو این احزاب آمد حزب خران را علم کرد که سابقه اش به سالهای 23 و 24 می رسید. با این شعار"گاوان و خران بار بردار – به زآدمیان مردم آزار" این حزب،درستی و راستی و پاکی را آدمیت می دانست،و آدم،کسی بود که فاقد این خصلت ها باشد.به همین دلیل هر کس که می خواست عضو حزب خران باشد باید سند خریت را ارائه میداد،یعنی در زندگی چه کارهای نیکی انجام داده که این سند باید از طرف سر طویله ی مرکزی تایید می شد.روی این حساب خیلی ها نمی توانستند عضو حزب خران باشند مثلا سیاستمداران و وکلای آن دوره! این حزب برای خود مرام نامه و اساس نامه داشت و برای اعضایش کارت عضویت صادر می کرد که سبز رنگ بود و تداعی کننده علف و یونجه.می گفتند تعداد اعضایش بیش از تعداد اعضای احزاب فرمایشی بود.حزب خران در سال دو روز را جشن می گرفت که یکی 16 شهریور سالروز تاسیس حزب و دیگری سیزده بدر(روز جهانی خر) بود.خر نامه ارگان رسمی حزب خران بود که به ضمیمه توفیق منتشر می شد،با این شعار:

 

به سر طویله حزب خران نوشته به زر         که نیست حزبی از این حزب،در جهان بهتر

 

این حزب برای خود سرود حزبی هم ساخته بود که اعضا در مراسم رسمی حزب آنرا دسته جمعی با ارکستر اجرا می کردند.خلاصه اعضای حزب خران عرعرشان به افلاک رسیده بود و شاید همین هم باعث نگرانی و وحشت رژیم بود.

 

پ.ن:

(خاطرات و مخاطرات - به نقل از عمران صالحی)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:13  توسط محدثه جلیلی  | 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

انتخابات شورای مدرسه بود و معرفی کاندیداها که یکی از سال اولی ها آمد پشت تریبون و "من والا الآن دو سال پیش هم رأی آوردم و رفتیم شورای مدرسه و اِل کردیم و جیم بل، حالا خواستین رأی دادین که دادین،وَرنِ... ! بابا رأی بدین دیگه..."

 

دقایق قبل شروع رای گیری و در حین رأی گیری تمنا واسه رای گرفتن به اوج خودش می رسید و از میان شکلاتی هم به ما!

 

یکی از سالهای دبیرستانم بود که یکی از کاندیداها با یکی از شیطون ترین  بچه های مدرسه تبانی کرد و عاطفه جوک می گفت و رأی جمع می کرد!

 

هنوز مانده بود که ثبت نام کاندیداها برای شورای شهر شروع بشه،اما آقای ------- دبیر ریاضی مان قول داد دو نمره تشویقی به همه آنهایی که در ستادش فعالیت داشته باشن ارفاق کنه!(آخر ترم بود و کسی و ندیدم که بپرسم وعدش عملی شد یا نه!)

 

انتخابات نماینده ی مجلس دور گذشته بود و آقای ------- از تهران شده بود کاندیدای شهرستان بابلسر!قبلش شده بود کاندیدای تهران،بعدش شده بود کاندیدای محمود آباد و ... این دوره را دیگه نمی دانم که کاندیدای کدوم شهر قراره بشه!

 

انتخابات میان دوره ای همزمان بود با ریاست جمهوری،آقای -------- از ستاد -------- کنار اسم کاندیدای مجلس پرانتزی باز می کرد و از کاندیدای مورد نظرشان در ریاست جمهوری هم یادی می کرد!

 

نشست مطبوعاتی با فرماندار بود و شخص فرماندار بعد از نشست شروع کرد به تعریف از مافوقش در پست قبلش شصتمان خبردار شد که بله، چند ماه بعد که کار انتخابات ریاست جمهوری شروع شد شخص مافوق در خاطرات فرماندار جز لیست کاندیداهای ریاست جمهوری بود!

 

پ.ن:

جا خالی ها را خودتان پر کنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  توسط محدثه جلیلی  | 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

ما که چیزی یادمان نیست، نه از حرکت دایره وار انقلاب 57 و نه از حماسه ای که تا سال قبل این روزها و این ساعت ها صداش رسا تر بود. شاید مث خیلی ها که به خاطر سرمای این روزا خونه نشین شدن و یا امتحانا حال و حوصله براشون نذاشت و شاید هم در فکر سوپرایز کردن ماست!

ما که از تظاهرات خیابانی و شعار های آن زمان و استقبال امام چیزی یادمان نیست،اما خوب یادم است چند سال آن طرف تر از چهار،پنج روز جلوتر معافیت غیبت از کلاس ها را واسه تزئین مدرسه از مدیرمان داشتیم. رقابت سر این که کدام کلاس بهتر تزئین کرده و نکنه گروه رقیب...! انگار همه دغدغه ی این را داشتند که بتوانند در آن روزها سرودی اجرا کنند و سهمی در آن چیزی که به گوشمان پیروزی بود داشته باشیم. انقلاب با همه اینها واسم قشنگ بود و دوست داشتنی و همیشه حسرت از دست دادن یک هیجان که کاش من هم بودم و ...

چرا انقلاب کردیم؟

اگر این سوال را در درس مبانی جامعه شناسی ازم می پرسیدن باید با نظریه ی تضاد مارکس و عدم تعادل جانسون و بهبودی شرایط نسبی دیویس و اعتراض و سرکوبی تیلی و ... توضیح میدادم. اما وقتی پسر عموی 9 ساله ام این سوال را ازم پرسید دیدم نه خاطرات من به جواب می رساندش و نه نظریه هایی که در درس مبانی یاد گرفتم. شاید راحت ترین جوابی که توانستم بهش بدم همین بود که بهش گفتم: تا آسوده شیم!!! از جوابم خندم گرفت که آخه بچه 9 ساله چه می دانه چه بود و چه شد! و به جای اون غبطه خوردم واسه روزای خودمان که لااقل اجازه ی تزئین و یاد اوری خاطراتی که هر چند متعلق به دیگران، اما اجازه ی فخرش واسه ما بود.

نذاریم قشنگی خاطرات پدرامون فراموش شه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط محدثه جلیلی  | 

سه شنبه چهارم دی 1386

"اينجا شهرمن است، بم ...

                                نه نمي تواند شهر من باشد روزي كه من چشم وا كردم و مادر و خواهر و دوستانم و همه كسم را با دستانم از زير آواره ها بيرون كشيدم و چشمم بهت و دلم ماتم داشت نمي تواند همان روزهاي شادم را زنده كند. نمي تواند..."

الهام يكي از همان دخترهايي بود كه همراه 399 زلزله زده ي بم درست يك هفته قبل از عيد 4 سال پيش يعني دو ماه بعد از زلزله ي هولناك بم مهمان دريا و باران شده بود. و اين حرف دل دختر بم بود كه در دل نوشت اردو دلمان را لرزاند.

400 دانش آموز بم در اسفند همان سالي كه زلزله خانه هايشان را ويران كرد والبته دلهايشان را و خاطراتشان را به دعوت سازمان دانش آموزي مازندران مهمان دانش آموزان مازندراني بودند. بايد با اين بچه ها از نزديك صحبت كنيد تا صداي نفس نفس هايي كه مادر و پدر و دوستانشان را از لا به لاي گريه هايشان صدا مي كرد را بشنويد. بايد با اين بچه ها باشيد تا ببينيد چطور اشك هايشان باران را مي شويد و بايد با آنها حرف بزنيد تا ببينيد دلهايشان كوچك اما به استواري نخل هاي بم است.

يك هفته اميد و نشاط  با بچه هايي كه براي اولين بار باران را ديدند و اولين بار دريا را و آنقدر جيغ ميزنند تا تمام غم هايشان را در دريا بشورند اما باران دوباره غم دريا شسته شان را بر مي گرداند.

نمي دانم مقصر باران و دريا است يا مقصر نخل هايي هستند كه ما به ياد نخلستان بم نماد اردوي اميد و نشاط گذاشته ايم. اما هر چه بود بهانه اي بود تا الهام گريه كند آنقدر گريه كرد تا ديگر نتوانست گريه كند انگار اشك هايش شرمنده ي همه غصه هايش بودند كه غير از نمناك كردن صورتش كاري از عهده شان بر نمي آمد.

اولين بار بود كه دريا را ميديد اولين بار بود كه باران را مي ديد و مي گفت: شايد پدرم رفت تا مرا دريايي سازد. شايد پدرم رفت چون مي دانست كه مي خواهم باران را ببينم اما من نه دريا مي خواهم و نه باران من پدرم را ميخواهم كه هم دريايي بود و هم باراني...

 

از فاميل هاي الهام زن عمويش از زلزله زنده مانده و من تنها نشاني كه بعد از اردو از او داشتم يك شماره از زن عموي الهام بود اما امشب هر چه گشتم شماره را پيدا نكردم. كاش در سالگرد پدر و مادرش مي توانستم سراغي ازش بگيرم.

 

 

سخنراني دكتر محمود شارع پور در خصوص زلزله

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:19  توسط محدثه جلیلی  | 

یکشنبه دوم دی 1386

 

 

 خواهشا جلوي علامت سوالاتونو بگيرين فعلا وقت جواب دادن ندارم.

حضور دوباره خودم رو به خودم تبریک مي گم و اگر عمري بود بعداً بيشتر توضيح ميدم.

 

اما حالا چیزی برای گفتن  ندارم . این روزها فقط باید نگاه کنی .منتها این یکی تمام نمی شود.چيزهاي زيادي واسه ديدن هست احتیاجی به گشتن هم نیست . جلوی چشم مانه فقط يه پلك بزني كافي است.

 

پ.ن:

اسم اين وب موقتي است؛ نه شايد هم ماندگار شد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:38  توسط محدثه جلیلی  |