تبليغاتX
یک سخن با تو...
موانع اشتغال زنان

کلاس این هفته بررسی مسائل اجتماعی ایران به بررسی وضعیت زنان ایران در بازار کار اختصاص داشت. این پست به بحث های این کلاس اختصاص دارد.

بحث با تئوری استاد در این خصوص شروع شد: موانع ورود زنان به بازار کار در ایران چیست؟ بعبارتی آیا فرهنگ مردسالار مانع است؟

جهت بررسی این تئوری دانشجویان گزاره هایی ارائه دادند:

-         اشتغال زنان موجب افزایش اعتماد به نفس آنان می شود.

-         اکثرا زنان در مشاغلی با کیفیت پایین شاغلند.

-         عدالت اجتماعی در رابطه با تحصیلات و اشتغال زنان رعایت نمی شود.

-         در خصوص مشاغل زنانه و مردانه تقسیم بندی هایی وجود دارد.

-         نوع مشاغل زنان در ایران تحولاتی را سپری کرده است.

-         اغلب زنان درآمد کمتری نسبت به همتایان مرد خود دارند.

-         و ...

در خصوص آخرین گزاره نرخ بیکاری سال 83 زنان 24-20 ساله در مقایسه با نرخ بیکاری مردان در همین گروه سنی 2 برابر بود(6/45). البته این عدم تعادل بین سالهای 82-75 کاهش یافته امابعد از این سالها رو به افزایش گذاشته است.

همچنین مطابق سرشماری سال 85 کل زنان شاغل ایران 5/2 میلیون نفرند که برابر با 6/16 درصد می باشد.البته باید توجه داشت ،مسئولینی که این نرخ بیکاری را ارائه داده  اند تعریف بیکاری در سال 83 را مدنظر داشتند که مطابق با آن هر کس دو روز در هفته کار کند شاغل است یا تعریف سال 84 که هر کس دو ساعت در هفته کار کند شاغل محسوب می شود.

اما در پاسخ به این تئوری که مردان مانع ورود زنان به بازار کار می شوند به تحقیق دکتر فروتن در خصوص اشتغال زنان اشاره شد که مطابق آن 6/69 درصد مردان موافق اشتغال زنان هستند و 5/70 درصد مردان حاضرند زنانشان شاغل باشند.اما این در حالی است که سهم زنان از بازار کار 16 درصد می باشد. پس با توجه به این توضیحات که مردان مانع اشتغال زنان نیستند و همچنان سهم زنان از اشتغال کم است باید موانع دیگری وجود داشته باشد.

تئوری دومی که استاد ارائه کردند: آیا قوانین خانواده مانع اشتغال زنان می باشد؟

اما در قانون مدنی نیز برای اشتغال زنان هیچ مانعی وجود ندارد.

پس نه موانع قانونی در اشتغال زنان وجود دارد و نه موانع خانوادگی،اما مانع اصلی نرخ پایین اشتغال زنان چیست؟

تئوری سومی که استاد مطرح کردند:کارفرمایان با انتخاب جنسیتی کارکنان موانعی در اشتغال زنان ایجاد می کنند.اما چرا؟

1-     زنان شاغل هزینه بالاتری برای کارفرمایان دارند(در خصوص ساعات کار و مرخصی)

2-     تنوع شغلی نامناسب و اندکی در خصوص اشتغال زنان وجود دارد(در واقع مشاغل نیاز به جهت دهی درست دارند.)

3-     قوانین حقوقی مالکیت موانعی در اشتغال زنان ایجاد می کنند(زنان معمولا فاقد سرمایه اند.)

4-     موانع ساختار آموزشی در اشتغال زنان جدی است. باید بررسی کرد آیا فرصت برابر برای آمزش مردان و زنان وجود دارد یا ندارد.در نظام آموزش عالی از لحاظ کمیت برتری با زنان است اما از لحاظ کیفیت شرایط نامساعد است

به بیان دیگر نوع آموزش زنان ما پتانسیل لازم جهت رسیدن به شعل در بازار کار عقب مانده را ندارد.

5-     تنوع ساخت اقتصادی(به بیان دیگر اگر اقتصاد بازار کار بزرگ ایجاد کند،نیاز به وارد کردن نیروی کار زنان هم دارد.)

با این وجود پیامد عدم اشتغال زنان که همره با افزایش تحصیلات آنان می باشد چیست؟

1)     قطعا افزایش تحصیلات دختران از لحاظ جمعیت شناسی سن ازدواج را افزایش می دهد. از لحاظ اقتصادی نیز بازار کار پاسخگوی آنان نمی باشد. نتیجه آنکه بحران اجتماعی چندان دور از انتظار نیست.

2)     فرزندان ِ مجردِ بیکارِ تحصیل کرده که در کنار والدین زندگی می کنند و با فوت آنان حمایت اجتماعی خود را نیز از دست می دهند، نتیجه آنکه بحران اجتماعی پیش می آید.

3)     تنها 16 درصد زنان شاغل اند، بعبارتی نیروی فعال عظیمی را از دست داده ایم که نتیجه اقتصادی آن کاهش نرخ تولید ثروت می  باشد.

با این شرایط و پیش بینی بحران اجتماعی چه باید کرد؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:4  توسط محدثه جلیلی  | 

لطفا سوال نکنید!
                                            

                                    

                                     کتابخانه مرکزی دانشگاه مازندران - ۶/۷/۸۸

2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 5:22  توسط محدثه جلیلی  | 

جهانی شدن و بومی ماندن برنامه درسی

عنوان همایش بر بیلبوردهایی با زمینه قرمز،نوعی مقاومت و تنش از بومی ماندن یا جهانی شدن است.باید بومی ماند با آنکه جهانی شدن را تجربه می کنیم.تنشی بین مقاومت است و خواستن.تضادی که از سویی اراده افراد را برای عقب نماندن از جهان نشان می دهد و بر خواستن تاکید دارد و از طرفی دانش آموزان و حتی ما دانشجویان مطیع برنامه های درسی ای هستیم که تالیف و ترجمه می شود و هرآنچه را که ما خواندیم،برادر و خواهر کوچکمان می خوانند و کوکب خانم سالیانی است که ماست و کره و دوغ درست می کند و سالهاست که حسرت همان روستایی را از اول دبستان به دل داریم و سال هاست انگشت پتروس بر سوراخ سد است تا آب بیرون نیاید و ...!آیا ماست کوکب خانم جواب همه ذائقه ها را می دهد؟

اگر استفاده از فناوری جدید را از ویژگی های جهانی شدن در نظر بیگیریم باید دید ما چقدر بومی هستیم و چقدر بوم خود را حفظ کرده ایم و تا کجا جهانی شده ایم؟

فردا از بین سخنرانان جلسه،گروه جدید مولفین کتب درسی انتخاب می شوند.عده ای از آنان بوم ما را همان داشته هایمان می دانند که چون داریم پس ارزشمند است و باید مانع تغییر و تخریب آن شد.طبق این قاعده ورود فناوری اطلاعات با زبان بیگانه از زبان بومی ما به کتب درسی نوعی هنجار شکنی است که داشته هایمان را نابود می کند پس باید مقابل آن ایستاد و از سویی عده ای اعتقاد دارند که ما استفاده از فناوری اطلاعات را انتخاب کرده ایم چرا که در بخش های مختلف زندگی خود از آن بهره می بریم.کنشگر منطقی ارزشهای جامعه جدید را می شناسد و از شناخته هایش بهره می برد و داشته هایش را با دستاوردهایش هماهنگ می کند.

با این توجه اولین مساله تغییر است و آنکه همه جامعه شناسان بر اصل اجتناب ناپذیر بودن تغییر تاکید دارند.پس جامعه ایستا خود به خود محکوم به فناست.مساله دوم بوم است.چه در تاکید بر داشته هایمان و چه در تاکید بر انتخاب عقلانی ارزشهایمان،محور فردی است که دارای ارزشهایی است و این ارزشها را با عقل انتخاب می کند. یعنی انسان!

و دکتر فاضلی در آخرین جمله گفتگوی امروز بدرستی اشاره کردند : در بوم امروز انسانها باید با تمام هستی شان پذیرفته شودند. یعنی من و شما با همه آنچه مورد علاقه مان است و می پسندیم و با وجود شهری بودن و روستایی بودنمان و مرد و زن بودنمان و هر چه هستیم و هر چه فکر می کنیم و هر آنچه عمل می کنیم.

براستی که اگر این بودنها را بگیرند چه چیز برایمان می ماند؟و چقدر از بودنهایمان در کتب درسی مان دیده شده است؟

پ.ن:

همایش جهانی شدن و بومی ماندن برنامه درسی روزهای ۸ و ۹ آبان در دانشگاه مازندران برگزار است.

بانک مقالات جهانی شدن

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:42  توسط محدثه جلیلی  | 

راننده خدا خدا می کرد که نتیجه فوتبال مساوی شود تا پسرانش به جان هم نیافتند!یاد این نوشته از سید مهدی شجاعی در آئینه زار افتادم:

...

صدای گزارشگر فوتبال با شور و هیجان زایدالوصف از بلندگوی سالن پخش می شود.تماشاچیان فوتبال همگی کلاههای بافتنی بر سر دارند و لباسهای بافتنی بر تن.نخهایی از بافتنی لباسها و کلاهها به سمت پشت و دو طرف صحنه کشیده شده و بافتنی دائما در حال شکافته شدن و کلاهها و لباسهایشان به تدریج در حال کم و کوتاه شده هستند.تماشاچیان فوتبال،در حین دیدن فوتبال و شنیدن گزارش،عکس العملهایی پر شور و اغراق آمیز دارند و آنچنان محو دیدن فوتبال و شنیدن گزارش اند که متوجه از بین رفتن کلاه و لباسشون نمی شوند.

...

هنگام سوت پایان مسابقه،تماشاگران فاقد کلاه و لباس بافتنی اند و همچنان محو تلویزیون که آگهی بازرگانی پخش می کند و افراد نخ بدست با شادمانی همدیگر را بغل می کنند و می بوسند. گویی برندگان اصلی مسابقه همین ها هستند.

بازی که به دقیقه 87 رسید همگی با صدای خنده راننده خندیدیم.

 

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:16  توسط محدثه جلیلی  | 

سبک زندگی

در فاصله سالهای 1950تا1990 زنان به منزله اصلی ترین مصرف کنندگان عطر،جواهرات،لباس،محصولات مربوط به کودکان،اسباب و اثاثیه منزل و غذاهای آماده شناخته شدند.

 زنان بیشتر از مردان وقت خود را برای مرور کردن خاطرات می گذارند و این به یک الگوی رفتاری برای زنان تبدیل شده است.(واتسون و اسکراتون 1998) اما مردان با استفاده از بازی رایانه ای و پست الکترونیکی خود را از زنان متمایز می کنند(سولیوان2002)

گزیده ای از کتاب مصرف و سبک زندگی دکتر محمد فاضلی.

در این کتاب به اصطلاح خود دکتر به نوعی به از خود بیگانگی به مصرف(در مقابل از خود بیگانگی تولید مارکس) می پردازد و میزان و نوع مصرف را در شکل گیری هویت افراد مهم میداند چرا که در مصرف انتخاب با مصرف کننده است. اغلب معتقدیم که آزادانه باید سبک زندگی را انتخاب کنیم مثلا براي ما مهم است كه مانند فلان خواننده یا بازیگر محبوبمان باشیم مانند او لباس بپوشیم و حرف بزنیم.در واقع این من است که انتخاب می کند و شاید برای گریز از من های منتسب شده راه فرار را متفاوت بودن می بینیم و اینجاست که دنیایی از هم چشمی و تقلید و رقابت را به گفته زیمل بوجود می آوریم. و با مصرفی که انجام می دهیم معانی متفاوتی را ارائه می دهیم.مثلا زبان یک فرد بازاری با یک استاد دانشگاه متفاوت است و هر کدام از این دو شغل یک سبک زندگی را می طلبد.رفتارهای مربوط به سبک زندگی بیش از بقیه رفتارها قدرت انتخاب کنشگر را نشان می دهد.از نظر لیبرسون نام گذاری کودکان حداکثر انتخابگر بودن را در این خصوص نمایش می دهد چون افراد در این زمینه هیچ محدودیت مادی ندارند.

اما تا چه اندازه ارزش های ما تعیین کننده سبک زندگی ماست و تا چه اندازه سبک زندگی ما حاصل تحول ارزشی جامعه و تلاش برای وفق دادن خود با آن نظام ارزشی جدید است؟

لباس پوشیدن از مقوله هایی است که افراد از این طریق به صورت فعال معانی مختلفی را ارائه می دهند و در برابر معانی ارائه شده تولید کننده از مدهای ارائه شده به تمامی منفعل نیستند و قضاوتهای خاص خود را دارند و هر آنچه در بازار عرضه می شود را به عنوان سبک لباس پوشیدن خود انتخاب نمی کنند.پس ارزشهای ارائه شده تا آنجا که ایده آل فرد باشد مورد پذیرش قرار می گیرد.

اما آیا همان طور که گیدنز گفته، در دنیای معاصر سنت بیشتر معنای خود را از دست می دهد و زندگی بیشتر به امر محلی و جهانی تبدیل می شود تا انجا که افراد را به گزینش رفتاری از میان مجموعه رفتارها وا می دارد؟

شکی نیست که امروزه آگهي ، تلويزيون ، روزنامه ها ، اينترنت و… تصويرهاي جديد سبك زندگي را دائما منتشر مي كنند و فرد را تحریک به گزینش های مختلف می کنند.اما نمی توان قبول کرد مردم نقاط مختلف همه یک سبک ارائه شده را به یک معنی مورد پذیرش قرار می دهند.که اگر اینگونه باشد با استحاله فرهنگی مواجه ایم و این خود باعث از بین رفتن کثرت و تنوع فرهنگهایی است که در طول قرون شکل گرفته است و مصرف کننده همان طور که آدورنو و دورکهایم اعتقاد دارند آنگونه که تولید کننده انتظار دارند بازسازی می شوند و فرد جدید فارغ از تخیل می شود.

اما از آنجا که اکثر تحقیق ها در خصوص سبک زندگی همراه با الگوهای مصرفی بوده است، نشان دهنده آن است که با تغییر عادات مصرفی سبک زندگی تغییر می کند و می تواند موجب دلزدگی شود و پس از مدتی فراموش شود.چراکه افراد بنا بر موقعیت های مختلف انتخابهای متفاوتی دارند.اما از نظر وبر از همه کسانی که در یک گروه عضو باشند انتظار سبک خاصی می رود و بدین ترتیب سبک زندگی بر شباهت مصرف گروهی استوار است.اما هر چه باشد افراد با توجه به امکانات اقتصادی خود و با توجه به نظام ارزشی که در جریان اجتماعی شدن فرا میگیرند و در سنین مختلف نیاز های متفاوتشان آنها را به مصرف متفاوتی می کشاند که در دوره های مختلف منجر به گزینش سبک های زندگی گوناگون می شود که سبب تمایز و شباهت افراد و گروه ها است.

2 نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:40  توسط محدثه جلیلی  | 

بیچاره جلال که دنبال چه بود و چه شد!آخرین بدبختی اش همان اولینش بود و خیال پا پشت پا انداختن و پشت میز نشستن و چای نوشیدن به دل،در جوهر استعفا نامه اش خشکید.سن زیادی نداشتم که رویای معلمی را با خواندن کتاب مدیر مدرسه در سر داشتم.به حماقت مدیر بی ابهت مدرسه می خندیدم که آزاد نشده افتاد.آن روز نه آرزوی آزاد شدن جلال را فهمیدم و نه درد افتادنش را.

همان روزهای اول بود که داشتم باور می کردم اصلا دوستی سرشان نمی شود و توی سر می خواهند.دردسر عجیبی شده بود سر کردن با بچه هایی که از دیدشان از بالا شهری و سرسختانه حصاری بین دنیای خود و تو کشیده اند.اما همه اش گویی ژست کودکانه شان بود که برای دو روز اول تو غریبه ای و نه بیشتر!

عادت کودکانه ماست که وابسته شویم و روز دیگر به خاطرات گذشته بیاندیشیم و روز بعد تکرار همان بدبختی هایی که دوستانه با ما بزرگ شده است. کودکانه تر کودکان 18 و 19 ساله ای  که در تمام عمرشان حسرت دردودل با پدرومادرشان به دلشان میخکوب بود و حاکم خانه ترس از مرد خانه بود . حالا باید بشنوی همه دردهایشان را.

باید بلند حرف می زدند تا صدای هم را بشنوند،آزاردهنده تر است وقتی تو هم باید بلند حرف بزنی تا آنها بشنوند.زرنگهایشان به چشم مامور دولت ما را می دیدند و روزهای اول از ترس شکستن سرو کله مان همه در و پنجره ها را می بستیم که مبادا شکار حمله سنگها شویم.انگار فرصتی پیدا کرده بودند که اعتراض کنند،از همه کس و از همه چیز.قفل زبانشان باز شده بود، نمی خواستند فرصت را از دست دهند و تا گوشی می شنید زبانشان می جنبید.

اما کم زمانی برد که عینک مامور دولتی جایش را به حلال مشکلات داد، فهمیدند صبر مدیر و معلمهای مدرسه ما بیشتر از پس گردنی زدن و خودکار لای انگشت گذاشتن است و با دعوت کردن شام و نهار به خانه شان جواب وجدانشان را دادند.از نشان دادن بدبختیشان ابایی نداشتن،از گفتن بیچارگیشان شرمی نداشتن و زبانشان اگرچه تند بود اما خانه دلشان برای همه مان جا داشت.دنیای درد بودند.شاید عجیب ترین آدم هایی که دیدم.امیرحسین تنها 11 سالش بود اما سیگار کشیدن نشان مردانگی اش بود.هاشم 15 سالش بود که تشکیل زندگی داده بود.محسن 12 سالش بود اما با دوستانش تا نیمی از شب را در روستا پرسه میزد. دخترانشان همپای پدر و برادرشان به زمین می رفتند و کار می کردند ،زینب که با همه زرنگی اش بخاطر دختر بودنش نباید به دانشگاه می رفت.

تجربه اول تدریسم نبود اما یک ماه با بچه های روستای بهنمط گرچه سختی زیادی داشت اما نمیتوانم منکر تجربه های لحظه به لحظه ای باشم که با خنده ها و گریه های کودکانه شان گره خورد. و التماس نگاههایی که خانم هفته بعد میایی؟!

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:36  توسط محدثه جلیلی  | 

خیلی دور...خیلی کتاب!

دو دقیقه میانگین مطالعه هر ایرانی/کنکوری ها،اکثریت کتابخوانهای کتابخانه ها/70 میلیون جمعیت،دو هزار تیراژکتاب،با شروع نمایشگاه کتاب این تیترهای دوره ای به روزنامه ها و مجلات برمیگرده و صحبت از کتاب خوانی می شه،اما کمتر به وضعیت کتابخونه ها توجه می شه.

ما تو دانشگامون یه کتابخونه ی بزرگ داریم که هر چی از بی کتابی و دانشجوهای کلافه ای که نتیجه سرچشان صفر است و کتاب مورد نظرشان نیست و کتابهایی که تنها صفحه جلدشان مونده و کتابخون های قبلی صفحاتش رو جدا کردن تا همیشه کتاب در دسترسشان باشه و کتابهای تک جلدی در رابطه با تحقیق درسی که همیشه دانشجوی زبل تری آن یه جلد را امانت گرفته و تاریخ دو هفته ای تحویل امانتش تا پایان ترم تمدید شدست و کیبوردهای داغون و ...،پیدا می شه.

با این اوصاف واقعا خوش به حاله دانشجوی رشته پژوهشگری مثه من که دانش آموزای زیادی از بزرگترین کتابخونه استان که در دانشگاه خودمون است بازدید می کنند و حسرت پیدا کردن کتابهای بروز مرتبط با رشتمون که از نظر علمی مورد تایید اساتید باشه به دلمان مونده.

خوش به حالمون که کتابهایی که از 3 سال پیش از نمایشگاه کتاب خریداری شده همچنان در اتاق اساتید چشم انتظار دستای مهربونی هستن تا برای شماره خوردن و رسیدن به دست دانشجو به کتابخونه برده شن و خوش به حالمون که این کتابا به دستمون نمی رسن.

چوب خطمان پیش اساتید هم پر شده که هر بار مایوس از بی کتابی به کتابخونه اپنشان می ریم تا یه کار تحقیق دانشجویی انجام بدیم و جالب تر که میشنویم غنی ترین کتابخونه مرتبط با رشتمان در استان در دانشگاه خودمون است.

پیدا شدن کتاب واسه تحقیقامون در کتابخونه بزرگمون مثه داشتن یه کتابخونه استاندارد و اپنی است که جنبه گشتن در قفسه ها را داشته باشیم و از پیدا شدن کتابهای مد نظرمان حیرت زده نشیم و هر چندتا کتاب که بخوایم برداریم و حسرت اینو نداشته باشم که فقط اسم کتابا رو بشنویم و واسه تحقیق در قفسه کتاب اساتید دنبال کتاب باشیم.

آیا با این اوصاف باید از میانگین مطالعه ای دو دقیقه ای من دانشجو که آزمایشگاهم کتابخونه است گله داشت؟

ما هم برای افزایش این میانگین از آنجا که کتاب هم یار مهربان ست و هم خیلی تیز و برنده نیست و هم ادعایی برای با فرهنگ بودن است و هم پز عالی دانشگاه مازندران را حفظ می کنه، پیشنهاد می کنم که من دانشجو،که شمای استاد،که شمای مسئول به فکر باشیم برای بزرگترین کتابخانه استان مازندران که پر از خالی است.

 

دل نوشته های یک کرم کتاب سابق

هنره داشتن حسرت نداشتن؟؟؟؟؟؟؟؟

کتابخونه یعنی همین...    

خانه  امیدوارزوی من دانشجو 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط محدثه جلیلی  | 

نق نقوهاي پر توقع

عيد واسه من فرصتي شد تا بعد از مدتها گپي با دختر خاله ها و پسر خاله هام داشته باشم. بعد از مدتها صحبت از خودمان و اينكه چي كار مي كنيم و در كدام وادي آرزو هايمان هستيم معمولي است اما نتيجه هايي كه از خوش و بش هاي ما منتج مي شود شنيدني است.

به قول من و آنها به نسل ما مي گويند نق نقوهاي پر توقع و  قاضيان بي اعتماد!(نتيجه اولين نشست از سلسله نشست هاي فاميلي!)

نق نقو هايي كه حرفامون رو حالا يا از روي عدم اعتماد به هم يا اين باب كه نكنه آتو دست مخاطبمان بديم يا نكنه جايي عليه ما استفاده كنه،نكنه برداشت بدي از حرفمان داشته باشه،نكنه...

نقص دارد حرف زدنمان، روراست نيستيم،هي با خودمان كلنجار مي رويم كه اين يا آن،مدام داريم مي جنگيم، قاضياني كه براي خودمان خيال بافي داريم، خيال بافي از برداشتهاي ذهنمان به مسائلي كه پيش ميآيد و رفتارهايي كه از ديگران ميبينيم.

يكي مي گفت صراحت مرده،اما من مي گم شجاعت مرده. شايد در حرف زدنهايمان مي ترسيم از بشه، نشه هايي كه كه بعدش چي مي شه؟

اما نخود مجلسمان اعتقاد داشت كه لوس مي شويم،وقتي نق مي زنيم كه توقعمان بالا برود و توقعمان را هم دوروبريهامون بالا مي برند،آخه چرا هي احوالم و مي پرسي و هي ازم خبر مي گيري كه هستي،خوشي و...؟خب وقتي يكي نباشه كه نق شنوي كند و هي آخ و واخ واسه نق هامون داشته باشه اين جوري آدم مرد بار ميآد! اما وقتي كه از ما خبر نميگيرند باز هم نق مي زنيم كه ببين عجب دنياي بي وفايي و ...(چيكار داريم ما هر كي هر جور راحت است!)

اصلا نق چاشني زندگي است،مثل اكسيژن ميمونه،مثل ... مثل غذا است،اصلا انرژي زاست.

نق مي زنيم كه اگر،كاش،واي كه اينجور بود،چه خوب ميشد اگر...

امروز همين جور كه با خودم نق و نوق مي كردم و درگير و مردد در  انجام دادن و ندادن كاري بودم يكي بي خبر از جنجال دروني من حرف قشنگي زد" اين پا، پاي تو است،بخواهي پيش مي رود و نخواهي پيش نمي رود"

ما يك اصل را فراموش كرديم،اراده اي كه پشتش تلاش است و يك اعتماد.

احتمالا همان است كه با اراده تمام مدافع نق زدن هامون است.

خورده نگيريم،همان جا كه هستيم درست واستيم.توقعمان به اندازه باشد و نمك نشناس نباشيم.

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:5  توسط محدثه جلیلی  | 

سال به سال دريغ از پارسال!

روزهاي اخر اسفند برام سريع مي گذرد،خونه تكاني و خريد سال نو و برنامه ريزي واسه عيد ديدني و اون قبل تر ها پيك نوروزي كه تا عيد حل شده و جلد شده تو كيفم آماده تحويل بود!

بوي عيد ميآمد،بوي شادي اما امسال داره با خستگي و افسردگي و ناراحتي مي گذرد.انگار همه مي خواهند كه بگذرد!

چند وقت پيش تو چت با يكي از دوستانم از ناراحتي و غصه و تنهايي مي گفت،با دوستي صحبت ميكردم و مي گفت كه بي حوصله ام و كاش اين روزها سپري بشوند،اس ام اسي از آشنايي داشتم كه مي گفت چقدر دلم شكسته است و كاش...

به پارسال اين روزها فكر مي كردم كه چقدر پيامك تبريك سال نو داشتم و با دوستانم چهارشنبه سوري اس ام اسي راه انداخته بوديم و دنبال بزرگترين دروغ 13 بوديم و بزرگترين سوتي سال و بهترين خاطره و مرور رفاقتامون و ورق زدن خاطرات قشنگي كه با هم داشتيم و دل روبي و... خوش بوديم.

وقتي عموميت افسردگي آخر سال را بين دوستان همسال خودم ميبينم نمي توانم بي تفاوت شاد باشم و بگم بي خيالش تو خودش بهم ريخته و با خودش حل مي كنه!

بابابزرگم اين مواقع ميگه:"خِش بي اي روزِ شه ياد بيار".

از ديشب چند تا كار درست حسابي تو ليست كارهاي پاياني 86 ام ثبت كردم.اوليش اينكه واسه تو ترافيك نماندن اس ام اس ها پيشاپيش كلي ماهي قرمز فرستادم واسه دوستام كه اميدوارم تا رسيدن خفه نشده باشن،آخه تنگش بزرگ بود و نشد كه بفرستم.(ممنون كه با ميس كال تشكر كردين!)

ايميل هايي كه از 6 ماه پيش مانده بود تو باكسم و هنوز فرصت جواب دادنش را نداشتم را جواب دادم.

اتاق تكاني حسابي داشتم كه نتيجه اش يك سطل روزنامه و كاغذ باطله بود.البته در پي روحيه تنوع طلب اينجانب تغيير اساسي به دكور اتاق دادم و حسابي خودم رو گيج پيدا كردن وسايلم كردم.

با دوتا از دوستاي قديمي ام به پاتوق هاي خودماني مان سر زديم و كلي از خاطراتمان را زنده كرديم.

آخش چقدر مي شه راحت و خوش بود......................................

 

اين روزهاي پاياني واسه نعمت دوستاني كه تو روزهاي ناراحتي و دردمان كنارمان هستند و غر غرامون را گوش ميدن خدا را شكر ميكنم و سلامتي شان را دعا مي كنم.

سال خوبي داشته باشين
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط محدثه جلیلی  | 

گمنامي

در جامعه شناسي معمولا آنجا اين اصطلاح به كار مي رود كه فرد روستايي وارد شهر مي شود و نمي تواند با دنياي عجيب شهر سازگاري پيدا كند.

اما من گمنامي را جور ديگري فهميدم.

 

آن قسم از وجودم را كه از خاك گرفته بودم به خاك سپردم، خود را گم كردم تا خدا را بيابم.

 

زياد شنيده بودم اما چيزي نديده بودم.

نه آماده سفر بودم و نه حال و روز خوشي داشتم.دوروبريام كه شنيده بودند و هم ديده،گفتند برو كه آنجا خودت را پيدا مي كني.حال و روزت عوض ميشود و بهتر مي شي.

رفتم كه خودم را پيدا كنم اما بدتر گم شدم.

تو خاك خودم رو جا گذاشتم. آن قدر گم شدم كه واسه رسيدن به خودم بايد از علائم راهنمايي استفاده كنم. غربال كردم فايده اي نداشت.

 خجالت كشيدم كه هميشه با درد و مشكل و خواسته و واسه خودم بود كه صداش كردم،واسه خودم بود كه خدا خدا كردم،همه اش خودم در محور بودم.

اما آنجا نزديك ميشي به غير خودت.

گفتن گمنامي مشكل بزرگي است،معضل است كه بايد دنبال راه حل بود واسش.كي گفته؟من نقضش مي كنم.مثال نقضشم من!

خودم را تو خودم گم كردم، يك هفته تو خاك هاي جنوب، همانجا كه بوي بهشت مي دهد، واسه رسيدن به خودم.

 

پ.ن:

ديشب حس تمام كردن جمله نبود.اين پي نوشت را امشب اضافه كردم 23 اسفند 86.

دوست خوبي در سفر همراهم بود كه دنبال يك يادگاري بود، يه نمادي از جنوب و شايد يك نشانه. همان جور كه در كوچه پس كوچه هاي خودم مي گشتم،نرسيده به ته بن بست به آرامشي رسيدم كه شايد همه دليل گم شدنم واسه رسيدن به همين بود. حالا حال و روزم بهتر است. من يادگاري خودم را پيدا كردم و من در گمنامي به رسيدن رسيدم.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:50  توسط محدثه جلیلی  |