نه نمي تواند شهر من باشد روزي كه من چشم وا كردم و مادر و خواهر و دوستانم و همه كسم را با دستانم از زير آواره ها بيرون كشيدم و چشمم بهت و دلم ماتم داشت نمي تواند همان روزهاي شادم را زنده كند. نمي تواند..."
الهام يكي از همان دخترهايي بود كه همراه 399 زلزله زده ي بم درست يك هفته قبل از عيد 4 سال پيش يعني دو ماه بعد از زلزله ي هولناك بم مهمان دريا و باران شده بود. و اين حرف دل دختر بم بود كه در دل نوشت اردو دلمان را لرزاند.
400 دانش آموز بم در اسفند همان سالي كه زلزله خانه هايشان را ويران كرد والبته دلهايشان را و خاطراتشان را به دعوت سازمان دانش آموزي مازندران مهمان دانش آموزان مازندراني بودند. بايد با اين بچه ها از نزديك صحبت كنيد تا صداي نفس نفس هايي كه مادر و پدر و دوستانشان را از لا به لاي گريه هايشان صدا مي كرد را بشنويد. بايد با اين بچه ها باشيد تا ببينيد چطور اشك هايشان باران را مي شويد و بايد با آنها حرف بزنيد تا ببينيد دلهايشان كوچك اما به استواري نخل هاي بم است.
يك هفته اميد و نشاط با بچه هايي كه براي اولين بار باران را ديدند و اولين بار دريا را و آنقدر جيغ ميزنند تا تمام غم هايشان را در دريا بشورند اما باران دوباره غم دريا شسته شان را بر مي گرداند.
نمي دانم مقصر باران و دريا است يا مقصر نخل هايي هستند كه ما به ياد نخلستان بم نماد اردوي اميد و نشاط گذاشته ايم. اما هر چه بود بهانه اي بود تا الهام گريه كند آنقدر گريه كرد تا ديگر نتوانست گريه كند انگار اشك هايش شرمنده ي همه غصه هايش بودند كه غير از نمناك كردن صورتش كاري از عهده شان بر نمي آمد.
اولين بار بود كه دريا را ميديد اولين بار بود كه باران را مي ديد و مي گفت: شايد پدرم رفت تا مرا دريايي سازد. شايد پدرم رفت چون مي دانست كه مي خواهم باران را ببينم اما من نه دريا مي خواهم و نه باران من پدرم را ميخواهم كه هم دريايي بود و هم باراني...
از فاميل هاي الهام زن عمويش از زلزله زنده مانده و من تنها نشاني كه بعد از اردو از او داشتم يك شماره از زن عموي الهام بود اما امشب هر چه گشتم شماره را پيدا نكردم. كاش در سالگرد پدر و مادرش مي توانستم سراغي ازش بگيرم.
سخنراني دكتر محمود شارع پور در خصوص زلزله
