تبليغاتX
یک سخن با تو...
سه شنبه سی ام بهمن 1386

رژیم پهلوی برای اینکه نشان دهد در مملکت دموکراسی وجود دارد،دو حزب فرمایشی به نام "مردم" و "ایران نوین" علم کرد،یا به قول توفیق "کژدم" و "اینا رو ببین" که مثلا با هم مبارزه می کردند.

توفیق برای هجو این احزاب آمد حزب خران را علم کرد که سابقه اش به سالهای 23 و 24 می رسید. با این شعار"گاوان و خران بار بردار – به زآدمیان مردم آزار" این حزب،درستی و راستی و پاکی را آدمیت می دانست،و آدم،کسی بود که فاقد این خصلت ها باشد.به همین دلیل هر کس که می خواست عضو حزب خران باشد باید سند خریت را ارائه میداد،یعنی در زندگی چه کارهای نیکی انجام داده که این سند باید از طرف سر طویله ی مرکزی تایید می شد.روی این حساب خیلی ها نمی توانستند عضو حزب خران باشند مثلا سیاستمداران و وکلای آن دوره! این حزب برای خود مرام نامه و اساس نامه داشت و برای اعضایش کارت عضویت صادر می کرد که سبز رنگ بود و تداعی کننده علف و یونجه.می گفتند تعداد اعضایش بیش از تعداد اعضای احزاب فرمایشی بود.حزب خران در سال دو روز را جشن می گرفت که یکی 16 شهریور سالروز تاسیس حزب و دیگری سیزده بدر(روز جهانی خر) بود.خر نامه ارگان رسمی حزب خران بود که به ضمیمه توفیق منتشر می شد،با این شعار:

 

به سر طویله حزب خران نوشته به زر         که نیست حزبی از این حزب،در جهان بهتر

 

این حزب برای خود سرود حزبی هم ساخته بود که اعضا در مراسم رسمی حزب آنرا دسته جمعی با ارکستر اجرا می کردند.خلاصه اعضای حزب خران عرعرشان به افلاک رسیده بود و شاید همین هم باعث نگرانی و وحشت رژیم بود.

 

پ.ن:

(خاطرات و مخاطرات - به نقل از عمران صالحی)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:13  توسط محدثه جلیلی  | 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

انتخابات شورای مدرسه بود و معرفی کاندیداها که یکی از سال اولی ها آمد پشت تریبون و "من والا الآن دو سال پیش هم رأی آوردم و رفتیم شورای مدرسه و اِل کردیم و جیم بل، حالا خواستین رأی دادین که دادین،وَرنِ... ! بابا رأی بدین دیگه..."

 

دقایق قبل شروع رای گیری و در حین رأی گیری تمنا واسه رای گرفتن به اوج خودش می رسید و از میان شکلاتی هم به ما!

 

یکی از سالهای دبیرستانم بود که یکی از کاندیداها با یکی از شیطون ترین  بچه های مدرسه تبانی کرد و عاطفه جوک می گفت و رأی جمع می کرد!

 

هنوز مانده بود که ثبت نام کاندیداها برای شورای شهر شروع بشه،اما آقای ------- دبیر ریاضی مان قول داد دو نمره تشویقی به همه آنهایی که در ستادش فعالیت داشته باشن ارفاق کنه!(آخر ترم بود و کسی و ندیدم که بپرسم وعدش عملی شد یا نه!)

 

انتخابات نماینده ی مجلس دور گذشته بود و آقای ------- از تهران شده بود کاندیدای شهرستان بابلسر!قبلش شده بود کاندیدای تهران،بعدش شده بود کاندیدای محمود آباد و ... این دوره را دیگه نمی دانم که کاندیدای کدوم شهر قراره بشه!

 

انتخابات میان دوره ای همزمان بود با ریاست جمهوری،آقای -------- از ستاد -------- کنار اسم کاندیدای مجلس پرانتزی باز می کرد و از کاندیدای مورد نظرشان در ریاست جمهوری هم یادی می کرد!

 

نشست مطبوعاتی با فرماندار بود و شخص فرماندار بعد از نشست شروع کرد به تعریف از مافوقش در پست قبلش شصتمان خبردار شد که بله، چند ماه بعد که کار انتخابات ریاست جمهوری شروع شد شخص مافوق در خاطرات فرماندار جز لیست کاندیداهای ریاست جمهوری بود!

 

پ.ن:

جا خالی ها را خودتان پر کنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  توسط محدثه جلیلی  | 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

ما که چیزی یادمان نیست، نه از حرکت دایره وار انقلاب 57 و نه از حماسه ای که تا سال قبل این روزها و این ساعت ها صداش رسا تر بود. شاید مث خیلی ها که به خاطر سرمای این روزا خونه نشین شدن و یا امتحانا حال و حوصله براشون نذاشت و شاید هم در فکر سوپرایز کردن ماست!

ما که از تظاهرات خیابانی و شعار های آن زمان و استقبال امام چیزی یادمان نیست،اما خوب یادم است چند سال آن طرف تر از چهار،پنج روز جلوتر معافیت غیبت از کلاس ها را واسه تزئین مدرسه از مدیرمان داشتیم. رقابت سر این که کدام کلاس بهتر تزئین کرده و نکنه گروه رقیب...! انگار همه دغدغه ی این را داشتند که بتوانند در آن روزها سرودی اجرا کنند و سهمی در آن چیزی که به گوشمان پیروزی بود داشته باشیم. انقلاب با همه اینها واسم قشنگ بود و دوست داشتنی و همیشه حسرت از دست دادن یک هیجان که کاش من هم بودم و ...

چرا انقلاب کردیم؟

اگر این سوال را در درس مبانی جامعه شناسی ازم می پرسیدن باید با نظریه ی تضاد مارکس و عدم تعادل جانسون و بهبودی شرایط نسبی دیویس و اعتراض و سرکوبی تیلی و ... توضیح میدادم. اما وقتی پسر عموی 9 ساله ام این سوال را ازم پرسید دیدم نه خاطرات من به جواب می رساندش و نه نظریه هایی که در درس مبانی یاد گرفتم. شاید راحت ترین جوابی که توانستم بهش بدم همین بود که بهش گفتم: تا آسوده شیم!!! از جوابم خندم گرفت که آخه بچه 9 ساله چه می دانه چه بود و چه شد! و به جای اون غبطه خوردم واسه روزای خودمان که لااقل اجازه ی تزئین و یاد اوری خاطراتی که هر چند متعلق به دیگران، اما اجازه ی فخرش واسه ما بود.

نذاریم قشنگی خاطرات پدرامون فراموش شه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط محدثه جلیلی  |