در جامعه شناسي معمولا آنجا اين اصطلاح به كار مي رود كه فرد روستايي وارد شهر مي شود و نمي تواند با دنياي عجيب شهر سازگاري پيدا كند.
اما من گمنامي را جور ديگري فهميدم.
آن قسم از وجودم را كه از خاك گرفته بودم به خاك سپردم، خود را گم كردم تا خدا را بيابم.
زياد شنيده بودم اما چيزي نديده بودم.
نه آماده سفر بودم و نه حال و روز خوشي داشتم.دوروبريام كه شنيده بودند و هم ديده،گفتند برو كه آنجا خودت را پيدا مي كني.حال و روزت عوض ميشود و بهتر مي شي.
رفتم كه خودم را پيدا كنم اما بدتر گم شدم.
تو خاك خودم رو جا گذاشتم. آن قدر گم شدم كه واسه رسيدن به خودم بايد از علائم راهنمايي استفاده كنم. غربال كردم فايده اي نداشت.
خجالت كشيدم كه هميشه با درد و مشكل و خواسته و واسه خودم بود كه صداش كردم،واسه خودم بود كه خدا خدا كردم،همه اش خودم در محور بودم.
اما آنجا نزديك ميشي به غير خودت.
گفتن گمنامي مشكل بزرگي است،معضل است كه بايد دنبال راه حل بود واسش.كي گفته؟من نقضش مي كنم.مثال نقضشم من!
خودم را تو خودم گم كردم، يك هفته تو خاك هاي جنوب، همانجا كه بوي بهشت مي دهد، واسه رسيدن به خودم.
پ.ن:
ديشب حس تمام كردن جمله نبود.اين پي نوشت را امشب اضافه كردم 23 اسفند 86.
دوست خوبي در سفر همراهم بود كه دنبال يك يادگاري بود، يه نمادي از جنوب و شايد يك نشانه. همان جور كه در كوچه پس كوچه هاي خودم مي گشتم،نرسيده به ته بن بست به آرامشي رسيدم كه شايد همه دليل گم شدنم واسه رسيدن به همين بود. حالا حال و روزم بهتر است. من يادگاري خودم را پيدا كردم و من در گمنامي به رسيدن رسيدم.
